X
تبلیغات
خاکستر خاطرات
سلام.

خوب هستید عزیزان؟؟

عید هم که از راه رسید....

دم عیدی یک گفته از خودم در اوردم گفتم بزارم بخونید...

هر جوانی....

که بر سر بزند موی سپید...

هر جوانی که به دلش ندارد آرزو....

وقتی تورا دیدم....

تنها سایه ات حال مرا پرسید....

من از این شطرنج بازی...

که در نگاهت شاه عشق بودم....

ولی.....

کیش رخت ماتم کرد....!

*****

بگذریم....

نمی خوام شعر غمگین شه قطعش کردم...

سال نو همه شما مبارک.....

امیدواره امسال سال خوبی برای همه شما عزیزان باشه.....

به نظر من هر روزی که به خوشی بگذره مثل عید می مونه...

تا سال آینده....

عزت زیاد...

سایتون کم نشه....

در پناه حق

**************

ای آدمک برفی ای مظهر بی حرفی

تو باغ پریدن بال و پر من باش

یک گوشه ی چشمی داشتی به من ای کاش

دردی اگه شلاق بر پیکر من باش

مجنون شده حال من رحم کن به زوال من

تو باغ پریدن بال و پر من باش

یک گوشه ی چشمی داشتی به من ای کاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 12:56  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

امیدوارم روزگار هم براتون خوش باشه...

چند وقتی بود آپ نکرده بودم...

راسی این عکس پایینو ببنید...

اینو یکی از دوستام واسم درست کرده بود...

یکی از رفیقام خوشش اومده بود از تابلو....منم یادگار دادمش....

 فقط همین عکسش برام موندش یادگار....

دیشب همین جوری داشتم فکر می کردم...به همه چیز...!

همین جوری هم ورق و کاغذ و گرفتم و شعری نوشتم....

تو راست گفته ای؟

او راست گفته است؟

ما راست گفته ایم؟

افسوس به حال ای راست گفته ها

یه روزی موقع راستی

دمت میرود لای تله...

با من کسی نگفت....

سخت است...!

خاموش بودن...

از ترس شب سکوت کردن

قفل سکوت بی سببی نیست...

بی شک روایتی است

هر چه که باشد

دل من شاده شاده شاده....

******

نمی دونم حالا خوب شد یا بد....

راسی کسی اگه پایه باشه می خواهم یه کاری دست بزنم...

می خوام یه مجله هنری بزنم...

فک کنم قشنگ بشه....

****

در پایان پایانی نیست....!همان آغازی است که باز آغاز شد....!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 0:30  توسط میلاد | 

 سلام.

خوب هستید عزیزان؟

منم بد نیستم.

سرما خوردم چند روزیه افتادم...

 چند وقتیه که دیگه دستم نه به نقاشی میره..

و نه شعر گفتن...

انگار داره اون استعدادهام خشک میشه....

نمیدونم چرا اینجوری شدم...!

ولی هر جوری بود یه نقاشی کشیدم تا اینکه نا امیدی بهم غلبه نکنه...

 

اینو دیشب کشیدم...

مظمونش به نظر خودم قشنگه...

می تونید معنی نقاشیمو بفهمید؟؟

بعضی اوقات دلم می خواد همین جوری تو یه جاده بی انتها که مقصدش معلوم نیست برم...

همین جوری فقط برم...

کسی هم نباشه....

بی خیال...ولش....

خاطره قشنگ من***منو تو موندیم واسه هم

واسه اون رویا فراموش***از حالا دیگه بسه غم

عزت زیاد

فعلانه بابای...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:49  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید دوستان عزیز؟

روزگار خوشه؟؟

نبض زمان که داره همین جوری می زنه...

راستی....!

یه شعر گفتم دیشب...

شاید بهار نیاید..

شاید پاییز بماند..

پیدا و پنهان می شود

هر لحظه سایه ام

بر روی دیوار سرد

در این شب بی مرز

باران نرمی شیشه را می شوید

تک سایه ای حیران و سرگردان

پاشیده بر روی دیوار

فرو می ریزد آرام

همچو آوار

چون احساس من....

شب لجن زده ایست...

نه من می شونم...

تو هم نمی شنوی...

شبی تار است...!!!

 

راستی این نقاشی رو چن وقت پیش کشیدم.....

میدونم زیاد خوب نیست نقاشیم.....ولی برای سرگرمی می کشم...

لامپ رو خاموش کردم و یه نور کوچیک برای خودم گذاشتم...

سایه ام هم کنارم بود...روی دیوار..!!!

چه ساکت نشسته بود و هیچی نمی گفت...

توی نقاشی آدما خیلی حرفا نهفته هست....

به نظرتون چه معنی ای میده؟؟

یه جنگل سوخته و خشک که از وسطش یه جوی آب کوچک داره رد میشه..!!!

باز هم امشب زمان به نقطه شروع خودش رسید و وبم متولد شد...

امروز باز شروعی تازه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 23:43  توسط میلاد | 

چقدر دلم گرفته...

از پاییز خوشم میاد...

یاد روزای مدرسه که بچه بودم می افتادم..

همیشه از مدرسه نفرست داشتم...

همیشه نیمه شب تازه شروع می کردم به نوشتن مشقام...

چقدر درد داشت وقتی از خونه می رفتم به مدرسه....

پاییز تلخ و بی بهار...

روزای سرد و خشن...

تاریکی و سیاهی....

مهر باطل بر روی دلمون....

تلخی های سرد....

حسرت های کودکانه....

گریه های کودکانه....

همیشه اولین روزای مدرسه گریه می کردم...

مامانم پیشم میموند تو مدرسه....

همیشه ترس و وحشت داشتم از مدرسه....

چقدر تلخ هستند این خاطرات.....

چقدر تلخ....!!!

آخ ببخشید یادم رفت سلام کنم...

خوب هستید عزیزان؟

این شعرو همین امشب گفتم...

در وصف پاییز...

 

مثل یه برگ در پاییز

به دست بادم...

ریخته و سوخته...

و صدایی جز خش خش

از من در نمی آید...

مرهم سوختن..

از ساختن است...

چه فماریست...

که همه باختن است...!!

زندگی چیست؟مرا یاد بده

آنچه می دانم بر باد بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 21:47  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

امروز روز تولدم بود...

روز خیلی خوبی بود....

خیلی از دوستام بهم تبریک گفتن و ازشون همینجا تشکر می کنم..

از مامان جونم خیلی ممنونم واقعا زحمت کشید...

از آبجی گلم که اونم زحمت کشید..

از خانوادم که به یادم بودن....

از خیلیا انتظار داشتم ولی هیچ کودومشون تبریکی نگفتن

این شعرو شب تولدم گفتم و گفتم اینجا بزارم..

یک روز دیگر

یک جای دور

اندیشه زیر صفر

تسلیم غرور

با یک دل شکسته

انگار عهدی نبسته

گنگ و سراب و مبهم

درد و ترحم و نفرت

تلخی چای بی قند...!!!

در گلویم سوزش می کشد...

 

یه چن وقتیه که دیگه نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم..

دیگه چیزی شادم نمی کنه...چیزی هم غمگینم نمی کنه.

اصلا دیگه بود و نبود بعضی چیزا فرقی نمی کنه....

این ناگزیره واسه ما *** سیر سعودی تا سقوط

همیشه تمام غصه ها *** تمومه با حرف سکوت

با آرزوی موفقیت برای همه...

تولدم مبارک....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 23:56  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

دو شب پیش برق خونمون رفتش...

تاریکی مطلق بود...نشستم تو خلوت سکوت خودم تو اون تاریکی یه شعری نوشتم و یه نقاشی کشیدم...

حس قشنگی بود...آرومم کرد...

در این شب بی مرز..

کسی است زندانی

نوریست سرگردان

و هر سایه موجودیست

در این شب سرد

تک سایه ای حیران و سرگردان

پاشیده بر دیوار

فرو می ریزد آرام

نه اشک بود و نه باران

نه درد بود و نه یاران

هنوز خاطره ها می جوند دل ها را

چون زخم های گرسنه

مرا به رویا برد

نور یک پنجره....!!!

آخر این جاده تنها کجاست...!!؟؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 1:28  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

این شعرو دیشب گفتم....تو خلوت خودم....

یادم آمد....!!

چقدر تنهام....

در سایه سیاه من

در این شب بی مرز

شب شکوه وستوه

مرا به باد سپردی

به بادهای سرد

نه اشک بود و نه باران

چگونه باورمان شد عشق درمان است...؟

گذشتن آسان است

شنیدن آسان است

اسارت آسان نیست

این ظلم است....

********

حالم یه مدته گرفته...نمیدونم چرا!!!

اینو نقاشی رو چند وقت پیش کشیدم...

یکی از عزیزانم خیلی کمکم کرد تا این نقاشی رو بکشم.

تمام نوشته هاشم از خودمه...

اینم شناسنامه مترسک:

نام: در به در
شهرت: غریب
شغل:انتظار
محل صدور:دره سکوت
شماره شناسنامه:اصم
محل کار: بن بست خیال
محل سکونت:شهر آواره
جرم:دل بستن
تاريخ تولد:نا معلوم
ادرس:خيابان بدبختي-چهارراه نفرت - کوچه دربه دری - بلوک خیال خام...

به نظرم مترسکه مجرمه....کلاغه که کاری باهاش نداشت...کلاغه رهگذر بود....مترسکه دلش خوش کرده بود بهش.....

شما چی فکر می کنید؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 0:40  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

منم خوبم....بد نیستم.

چند وقتیه حالم گرفته....

ولش

دیشب داشتم فکر می کردم...

داشتم فکر می کردم که گاهی تو تنهاییت هستی و داری به تنهاییت عادت می کنی...

یه دفعه باز یکی میاد پا میزاره تو زندگیت.....موقعی که داری همه چیزا رو فراموش می کنی باز طرف یه چیزایی رو یادت میاره...

دوباره داری به خوب بودن فکر می کنی ولی باز طرف میره پی خودش....

پیش خودت میگی چی فکر می کردمو و چی شد....!!!

بی خیال بگذریم از این حرفا....

این نقاشی رو یکی دوشب پیش کشیدم....

ساعت 3:30 بود... قبلش تنها تو کوچه پس کوچه ها قدم می زدم و آروم آروم راه می رفتم...هوا نم نم بارون می زد و می خورد به صورتم...انگار داشت نوازشم می کرد....

بگذریم...

نقاشی رو یکی از عزیزترین کسم باعث شد شروع کنم...خیلی کمکم کرد تو نقاشی...

حرفایی که تو دلم می مونه رو تو خیال خودم نقاشی می کشم و بعد روی کاغد پیاده سازی می کنم...

با اون مداد و پاک کن نقاشی می کنم....

‫اﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺑﻴﺎﻣﻮ، ‫ﻛﺴﻲ ﻫﺮﮔﺰﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ***‫اوﻧﻜﻪ در راه رﻓﺎﻗﺖ، ‫ﻫﻤﻪي ﻫﺴﺘﻴﺸﻮ ﺑﺎﺧﺘﻪ

‫ﻫﺮ رﻓﻴﻖ راﻫﻲ ﺑﺎ ﻣﻦ، ‫دو ﺳﻪ روزي ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺑﻮد***‫ادﻋﺎي ﻫﺮ رﻓﺎﻗﺖ، ‫واﺳﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ زود ﮔﺬر ﺑﻮد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 23:46  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

منم بد نیستم.

دلم یه کمی گرفته بودش گفتم بیام اینجا بنویسم.

4 روز پیش من با 4 تا ازدوستام رفتم قم برای زیارت و تهران واسه نمایشگاه کتاب.

بعد از کلی این ور و اونور رفتن بالاخره راه قم رو پیدا کردیم و راهی شدیم...تو راه خیلی ورجه وورجه کردیم.

ساعت 11.30 شب رسیدیم قم...بچه ها گفتن بریم اول جمکران یه زیارت کنیم و بعد میریم حرم حضرت معصومه...ما هم قبول کردیم و رفتیم جمکران...

جمکران که رسیدیم بعد از زیارت یه حس دلتنگی وجودمو گرفتش...که انگار خیلی تنهام....

دلم یهو واسه بعضیا تنگ شدش.

بعد از زیارت بچه ها گفتن بریم دستشویی یه دست و صورتی آب بزنیم و بریم حرم حضرت معصومه...

رفتیم تو دستشویی و من وایساده بودم....

دیدم یه دختر بچه کوچولو داره به مرده میگه آقا تورو خدا فال بخر.

دختره بچه اینقدر ناز و معصوم و پاک بودش....

مرده گفت نمی خوام...اومدش سمت من گفت آقا فال می خری...من با لبخند گفتم نمی خوام عزیزم...

بعد با خنده دورم چرخید و گفت بخر دیگه بخر دیگه....

یه دفعه سر خورد و افتادش...من سریع دستشو گرفتم و بلندش کردم گفتم چیزیت نشد که عزیزم؟؟

تو چشاش بغضی دیدم که........ولی انگار اجازه گریه کردن نداشت....

بهم فقط گفت پام درد گرفت...بعد انگشتو نشون داد گفت دستم پوست شدش....

بعد بهش گفتم عزیزم اسمت چیه؟؟گفتت زهرا

گفتم زهرا جون چند سالته؟؟گفت 5 سال

وقتی گفت اشک تو چشام حلقه زد و تو دلم گفتم ای خدااااااااااااااااا

بلند شدم یه کمی رفتم اون ور تر دستمو گذاشتم رو دیوار و سرمو پایین کردم و گریه کردم...

اومد طرفم به پام زد و گفت آقا داری گریه می کنی؟؟من اولش هیچی نگفتم.بعد بهم گفت آقا گریه نکن ..

اشکامو پاک کردم و جلوش زانو زدم و گفتم نه عزیزم گریه نمی کنم...

تو جیبم یه 5 هزار تومنی بود در اوردم و گفتم یه دونه بهم فال بده عزیزم....

تمام فالاشو داد بهم و من بهش پس دادم و گفتم فقط یه دونه می خوام....

بعد بهم داد و بعد دوستام بهم گفتن میلاد بریم...

بعدش صورتو ناز کردم و رو سرش دست کشیدم و گفتم عزیزم مواظب خودت باش....خداحافظ عزیزم.

همین جور با یک نگاه تعجب آمیز داشت نگام می کرد....من موندم و یه نگاه غم انگیز و یه دنیا حسرت....

بعدش اومدم بالا و گریه کردم..دوستام گفتن میلاد چی شده حالا...

گفتم بچه 5 ساله این موقع شب باید تو رختخواب خوابیده باشه...نه اینکه اینجا تو این گرگ بازار باشه...

پدر و مادر نامردش معلوم نیست کجا هستن..سرمو انداختم پایین تنهایی قدم زدم  تا آروم شدم...

بعدش به دوستام گفتم سریع بریم از این جا بریم که غربتش خیلی سنگینه...

فردا صبحش برگشتیم تهران و رفتیم نمایشگاه کتاب....

تو نمایشگاه یکی از عزیزترین دوستامو دیدم و باهاش حرف زدم...خیلی خوشحال شدم..

نمی خواستم این موضوع رو تعریف کنم ولی تو دلم مونده و بود وسنگینی می کرد...الان آروم شدم..

ممنون از همه شما دوستان....

عزت زیاد...سایتون کم نشه..

یا علی...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:21  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چنان عاشق چنان دیوانه حالم
که میخواهم از تو از دل بنالم
هنوزم با همین دیوونه حالیم
یه رنگ صادقم صافم زلالم

نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
پیوندها
خاطرات دخملي ناناس
رهگذرم،دل نبند
عشق هم عشق های قدیم
پر پری
بغض شبانه..!!
My life
تنها
زیباترین پیغام ها
دختر سیاه و سفید
دختـ ـ ـ ـ ـری باچکمــــه هـای سفید
جوک و سرگرمی
فنجون تنهایی
ورود دخترا ممنوع
رویای شیرین
......پشیمونم......
اس ام اس های عاشقانه و سرکاری و توپ(چقدر دردناکه...)
دختر مولتی بدبخت
ÑïƒȚý ĞįЯľ13
فریاد بیگناهی
آرامگـاهِ آرزوها و خاطـراتم
جوجو دخمله
آخرین سنگر سکوته..!!
اخبار دنیای روز
alone tired
خنده هآی دختر جیغجیغو •~*♥*~•°
˙·٠•● ڪافـہ سيـــــــــــگار ●•٠·
♪ kazem koohestani♪
❤ سایه ای از عشق ❤
دختر بی رحم
شیدایی
✘בَل نوشتـ ــﮧهاے بانـ♥ـو شهریور✘
کافه ویونا
Lucky Girl
خاطرات نيمه شب
عشق یا هرزگی؟
WEARY LOVER
ღPïñk-¢Lµßღ
nazanin-021
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM