سلام..

خوب هستید عزیزان؟

چند وقتی بود آپ نکرده بودم گفتم آپ کنم...

راسی امروز تولدمه...

خانوادم تبریک گفتن...

خواهر گلم برام خیلی زحمت کشید

راستش امسال اصلا حال تولدی نبود برام...انگار امروز هم یه روز مثل بقیه بود...

خیلی از دوستای عزیزم بهم تبریک گفتن....

فقط جالبش این بود که گوگل بهم تبریک گفته بود کلی شاد شدم....

اینم عکس:

حس مي کنم که سالهاست با خودم فاصله دارم...!

تو زندگي شاهد حضور افراد زيادي هستيم که ميان و ميرن...

هر جا تقديري اتفاق مي افته ... مطمئن باشيد تقصير کسي بوده ...

بعضي اوقات بعضي واژه ها چقدر زيبا هستند....

سکوت و ديوار و کلاغ و مترسک و هوا و اجبار و داشتن و نداشتن....

شياد در نگاه اول بي معني باشن....اما اين کلمه ها خودشون يه دنيا جمله هستن ...

اي کاش هنوز ...!!!

وقتي ثانيه ها مي گذرن ...

وقتي يک دقيقه خيلي زياد ميشه ...

وقتي سال ها مثل روز مي گذرد ...

انوقت ...

هيچ حرفي يا کلمه اي نيست که بنويسي ...تمومه با حرف سکوت.....!

شعرهای مارا بگذار تا بسوزند...

بگذار دستای های مارا هم ببندند...

بگذار هر چه می خواهند بگویند...

بگذار تا دیوار شب بسازند...

عزت زیاد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 12:10  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

مدت زیادی بود آپ نکردم...

گفتم یه سر بزنیم دوباره...

 انگار حس می کنم تمام استعدادام داره تبدیل به خاکستر میشه...

این نقاشی رو چند شب پیش کشیدم...

 

 یه شب که داشتم تو کوچه پس کوچه ها راه می رفتم یه لحظه به ذهنم خطور کردش...

کوچه های خلوت زیر نور ماه و در امتداد دیوار....

یه حس خیلی جالبی داشتم..

این شعرو هم از نقاشیم حس گرفتم و دو شب پیش گفتم...

 

نشسته ام...!

با دلی از غفلت...

و در خیال خود....

من از این شب لرزان

که ماه افتاده در برکه آب

هراسانم...

صدایی از دور می آید

هیس...!

آرام و تلخ و خیس....

فکر می کنم...!

صدای سنگ فرش های کوچه های متروک است...!

اینجا کسی نیست...

جز خودم...!

که در خود فرو رفتم...!

 

*****

همش زاده ذهن خودم بودش....!

 

ديدي که هيجکي پناهم نبود

هيچوقت کسي چشم براهم نبود

حتي کسي با دل خسته ام

در زندگي تکيه گاهم نبود

عزت زیاد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 23:36  توسط میلاد | 
سلام.

خوب هستید عزیزان؟؟

عید هم که از راه رسید....

دم عیدی یک گفته از خودم در اوردم گفتم بزارم بخونید...

هر جوانی....

که بر سر بزند موی سپید...

هر جوانی که به دلش ندارد آرزو....

وقتی تورا دیدم....

تنها سایه ات حال مرا پرسید....

من از این شطرنج بازی...

که در نگاهت شاه عشق بودم....

ولی.....

کیش رخت ماتم کرد....!

*****

بگذریم....

نمی خوام شعر غمگین شه قطعش کردم...

سال نو همه شما مبارک.....

امیدواره امسال سال خوبی برای همه شما عزیزان باشه.....

به نظر من هر روزی که به خوشی بگذره مثل عید می مونه...

تا سال آینده....

عزت زیاد...

سایتون کم نشه....

در پناه حق

**************

ای آدمک برفی ای مظهر بی حرفی

تو باغ پریدن بال و پر من باش

یک گوشه ی چشمی داشتی به من ای کاش

دردی اگه شلاق بر پیکر من باش

مجنون شده حال من رحم کن به زوال من

تو باغ پریدن بال و پر من باش

یک گوشه ی چشمی داشتی به من ای کاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 12:56  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

امیدوارم روزگار هم براتون خوش باشه...

چند وقتی بود آپ نکرده بودم...

راسی این عکس پایینو ببنید...

اینو یکی از دوستام واسم درست کرده بود...

یکی از رفیقام خوشش اومده بود از تابلو....منم یادگار دادمش....

 فقط همین عکسش برام موندش یادگار....

دیشب همین جوری داشتم فکر می کردم...به همه چیز...!

همین جوری هم ورق و کاغذ و گرفتم و شعری نوشتم....

تو راست گفته ای؟

او راست گفته است؟

ما راست گفته ایم؟

افسوس به حال ای راست گفته ها

یه روزی موقع راستی

دمت میرود لای تله...

با من کسی نگفت....

سخت است...!

خاموش بودن...

از ترس شب سکوت کردن

قفل سکوت بی سببی نیست...

بی شک روایتی است

هر چه که باشد

دل من شاده شاده شاده....

******

نمی دونم حالا خوب شد یا بد....

راسی کسی اگه پایه باشه می خواهم یه کاری دست بزنم...

می خوام یه مجله هنری بزنم...

فک کنم قشنگ بشه....

****

در پایان پایانی نیست....!همان آغازی است که باز آغاز شد....!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 0:30  توسط میلاد | 

 سلام.

خوب هستید عزیزان؟

منم بد نیستم.

سرما خوردم چند روزیه افتادم...

 چند وقتیه که دیگه دستم نه به نقاشی میره..

و نه شعر گفتن...

انگار داره اون استعدادهام خشک میشه....

نمیدونم چرا اینجوری شدم...!

ولی هر جوری بود یه نقاشی کشیدم تا اینکه نا امیدی بهم غلبه نکنه...

 

اینو دیشب کشیدم...

مظمونش به نظر خودم قشنگه...

می تونید معنی نقاشیمو بفهمید؟؟

بعضی اوقات دلم می خواد همین جوری تو یه جاده بی انتها که مقصدش معلوم نیست برم...

همین جوری فقط برم...

کسی هم نباشه....

بی خیال...ولش....

خاطره قشنگ من***منو تو موندیم واسه هم

واسه اون رویا فراموش***از حالا دیگه بسه غم

عزت زیاد

فعلانه بابای...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:49  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید دوستان عزیز؟

روزگار خوشه؟؟

نبض زمان که داره همین جوری می زنه...

راستی....!

یه شعر گفتم دیشب...

شاید بهار نیاید..

شاید پاییز بماند..

پیدا و پنهان می شود

هر لحظه سایه ام

بر روی دیوار سرد

در این شب بی مرز

باران نرمی شیشه را می شوید

تک سایه ای حیران و سرگردان

پاشیده بر روی دیوار

فرو می ریزد آرام

همچو آوار

چون احساس من....

شب لجن زده ایست...

نه من می شونم...

تو هم نمی شنوی...

شبی تار است...!!!

 

راستی این نقاشی رو چن وقت پیش کشیدم.....

میدونم زیاد خوب نیست نقاشیم.....ولی برای سرگرمی می کشم...

لامپ رو خاموش کردم و یه نور کوچیک برای خودم گذاشتم...

سایه ام هم کنارم بود...روی دیوار..!!!

چه ساکت نشسته بود و هیچی نمی گفت...

توی نقاشی آدما خیلی حرفا نهفته هست....

به نظرتون چه معنی ای میده؟؟

یه جنگل سوخته و خشک که از وسطش یه جوی آب کوچک داره رد میشه..!!!

باز هم امشب زمان به نقطه شروع خودش رسید و وبم متولد شد...

امروز باز شروعی تازه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 23:43  توسط میلاد | 

چقدر دلم گرفته...

از پاییز خوشم میاد...

یاد روزای مدرسه که بچه بودم می افتادم..

همیشه از مدرسه نفرست داشتم...

همیشه نیمه شب تازه شروع می کردم به نوشتن مشقام...

چقدر درد داشت وقتی از خونه می رفتم به مدرسه....

پاییز تلخ و بی بهار...

روزای سرد و خشن...

تاریکی و سیاهی....

مهر باطل بر روی دلمون....

تلخی های سرد....

حسرت های کودکانه....

گریه های کودکانه....

همیشه اولین روزای مدرسه گریه می کردم...

مامانم پیشم میموند تو مدرسه....

همیشه ترس و وحشت داشتم از مدرسه....

چقدر تلخ هستند این خاطرات.....

چقدر تلخ....!!!

آخ ببخشید یادم رفت سلام کنم...

خوب هستید عزیزان؟

این شعرو همین امشب گفتم...

در وصف پاییز...

 

مثل یه برگ در پاییز

به دست بادم...

ریخته و سوخته...

و صدایی جز خش خش

از من در نمی آید...

مرهم سوختن..

از ساختن است...

چه فماریست...

که همه باختن است...!!

زندگی چیست؟مرا یاد بده

آنچه می دانم بر باد بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 21:47  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

امروز روز تولدم بود...

روز خیلی خوبی بود....

خیلی از دوستام بهم تبریک گفتن و ازشون همینجا تشکر می کنم..

از مامان جونم خیلی ممنونم واقعا زحمت کشید...

از آبجی گلم که اونم زحمت کشید..

از خانوادم که به یادم بودن....

از خیلیا انتظار داشتم ولی هیچ کودومشون تبریکی نگفتن

این شعرو شب تولدم گفتم و گفتم اینجا بزارم..

یک روز دیگر

یک جای دور

اندیشه زیر صفر

تسلیم غرور

با یک دل شکسته

انگار عهدی نبسته

گنگ و سراب و مبهم

درد و ترحم و نفرت

تلخی چای بی قند...!!!

در گلویم سوزش می کشد...

 

یه چن وقتیه که دیگه نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم..

دیگه چیزی شادم نمی کنه...چیزی هم غمگینم نمی کنه.

اصلا دیگه بود و نبود بعضی چیزا فرقی نمی کنه....

این ناگزیره واسه ما *** سیر سعودی تا سقوط

همیشه تمام غصه ها *** تمومه با حرف سکوت

با آرزوی موفقیت برای همه...

تولدم مبارک....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 23:56  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

دو شب پیش برق خونمون رفتش...

تاریکی مطلق بود...نشستم تو خلوت سکوت خودم تو اون تاریکی یه شعری نوشتم و یه نقاشی کشیدم...

حس قشنگی بود...آرومم کرد...

در این شب بی مرز..

کسی است زندانی

نوریست سرگردان

و هر سایه موجودیست

در این شب سرد

تک سایه ای حیران و سرگردان

پاشیده بر دیوار

فرو می ریزد آرام

نه اشک بود و نه باران

نه درد بود و نه یاران

هنوز خاطره ها می جوند دل ها را

چون زخم های گرسنه

مرا به رویا برد

نور یک پنجره....!!!

آخر این جاده تنها کجاست...!!؟؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 1:28  توسط میلاد | 

سلام.

خوب هستید عزیزان؟

این شعرو دیشب گفتم....تو خلوت خودم....

یادم آمد....!!

چقدر تنهام....

در سایه سیاه من

در این شب بی مرز

شب شکوه وستوه

مرا به باد سپردی

به بادهای سرد

نه اشک بود و نه باران

چگونه باورمان شد عشق درمان است...؟

گذشتن آسان است

شنیدن آسان است

اسارت آسان نیست

این ظلم است....

********

حالم یه مدته گرفته...نمیدونم چرا!!!

اینو نقاشی رو چند وقت پیش کشیدم...

یکی از عزیزانم خیلی کمکم کرد تا این نقاشی رو بکشم.

تمام نوشته هاشم از خودمه...

اینم شناسنامه مترسک:

نام: در به در
شهرت: غریب
شغل:انتظار
محل صدور:دره سکوت
شماره شناسنامه:اصم
محل کار: بن بست خیال
محل سکونت:شهر آواره
جرم:دل بستن
تاريخ تولد:نا معلوم
ادرس:خيابان بدبختي-چهارراه نفرت - کوچه دربه دری - بلوک خیال خام...

به نظرم مترسکه مجرمه....کلاغه که کاری باهاش نداشت...کلاغه رهگذر بود....مترسکه دلش خوش کرده بود بهش.....

شما چی فکر می کنید؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 0:40  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چنان عاشق چنان دیوانه حالم
که میخواهم از تو از دل بنالم
هنوزم با همین دیوونه حالیم
یه رنگ صادقم صافم زلالم

نوشته های پیشین
شهریور 1393
خرداد 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آرشيو
پیوندها
خاطرات دخملي ناناس
رهگذرم،دل نبند
عشق هم عشق های قدیم
پر پری
بغض شبانه..!!
My life
تنها
زیباترین پیغام ها
دختر سیاه و سفید
دختـ ـ ـ ـ ـری باچکمــــه هـای سفید
جوک و سرگرمی
فنجون تنهایی
ورود دخترا ممنوع
رویای شیرین
......پشیمونم......
اس ام اس های عاشقانه و سرکاری و توپ(چقدر دردناکه...)
دختر مولتی بدبخت
ÑïƒȚý ĞįЯľ13
فریاد بیگناهی
آرامگـاهِ آرزوها و خاطـراتم
جوجو دخمله
آخرین سنگر سکوته..!!
اخبار دنیای روز
alone tired
خنده هآی دختر جیغجیغو •~*♥*~•°
˙·٠•● ڪافـہ سيـــــــــــگار ●•٠·
♪ kazem koohestani♪
❤ سایه ای از عشق ❤
دختر بی رحم
شیدایی
✘בَل نوشتـ ــﮧهاے بانـ♥ـو شهریور✘
کافه ویونا
Lucky Girl
خاطرات نيمه شب
عشق یا هرزگی؟
WEARY LOVER
ღPïñk-¢Lµßღ
nazanin-021
یک روز متفاوت
بخون ببین
آرامگـآه ِ آرزوهآ وَ خآطرآتِم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM